زندان


بالاخره دیدمت.آنجا آن جلو,جلو تر از همه نشسته بودی.رنگت پریده بود اما نه از ترس و خجالت.از این همه وقاهت و بی حیایی.دستی زیر چانه زده بودی و در دلت به تمام این کودتاچیان می خندیدی.انگار می دانستی که چنین روزی فرا می رسد.انگار همه ی ماجرا را قبلا" دیده بودی.با دقت که نگاهت کردم فهمیدم که با ته ریش خوشگل تر می شوی حتی در لباس زندان,البته زندان که نه... بگذریم.
از روزی که شنیدم تو را هم گرفتند به همه چیز شک کردم به انقلاب مردم سیر, به مبارزات امله ها, به دستمال به سر ها و یقین پیدا کردم به ظالم بودن آن ها و احمق بودن مردم گرسنه ی حال.
وای چقدر خوب که نیستی که رضا ها را ببینی,که ترانه ها را ببینی,که اشکان ها سهراب ها را ببینی. وای که چقدر خوب است نگاه اخر ندا را ندیدی و رفتی.نیستی ببینی که چه ها به شیخ می گویند. این را می گویم که کمی بخندی یکی از آن دستمال به سر ها گفته برای اینکه دیگر دنبال حق مردم نروند به شیخ شلاق بزنیم.جایت خالی کلی خندیدیم.چه خوب نیستی ببینی به مردی که در بدترین شرایط این مردم-البته اگر الان را فاکتور بگیریم-کشورشان را تامین نگه داشته چه تهمت ها می زنن.از هیچ ظلمی به اولاد پیغمبر فروگذاری نکردند.دستبند سبز که هیچ لباس سبز,کفش سبز,روسری سبز و هر چیز سبز دیگری امنیت ندارد.امنیت... خیلی وقت است که نبودنش عادت شده. راستش را بخواهی نمی دانم تو زندانی یا ما؟!!؟
هر شب سر سفره ی افطار دعا می کنم که تو بیایی, بیایی تا ما را آزاد کنی از این زندان, از این زندان دستمال به سر ها.

آزادی..آزادت خواهم کرد

عمری را بی تو سر کردم.بی تو آن چه بود و نبود از سر گذراندم به امید آن روز که در آغوشت آرام گیرم. و تا لحظه ی مرگ در کنارت باشم.روز هایم را با تو آغاز کنم و شب هایم را به امید فردایی پر از تو به پایان ببرم بی آنکه لحظه ای را با تردید در توبنگرم.
حال بی تو و در آرزوی تو روزهایم را می گذرانم تا که فقط لحظه ای را با تو سر کنم و آن ناب ترین مزه ی تو را بچشم.حال بی آن که خسته و ملول از روزگاران باشم می جنگم از برای تو,تا تو را از برای همه آزاد کنم
....
های آزادی...آزادت خواهم کرد و تو را با همه ی آدمیان مزه مزه خواهم کرد.

پر

سلام پر
یالثارات که پر نداره
خرداد پر
طوس پر
کیهان که پر نداره
همبستگی پر
شرق پر
پرتو که پر نداره
کارگزاران پر
شهروند پر
همت که پر نداره
کلمه سبز پر
اعتماد ملی پر
حرف حساب پر...

شباهت

از وقتی که فهمیدم چی به چیه و کی به کیه و چی از کجا میاد و چی کجا میره... حرف سیاسی مثل نقل و نبات تو خونمونو خونه ی عمه, خونه ی عمو , خونه ی خاله , خونه ی دایی و کلی دیگه از اقوام و خویشاوندان پخش می شد. از همون موقع فهمیدم آخوندا آدم های بد و نامردی هستند.ولی نمی دونستم چرا؟ هرچی بیشتر به حرف هاشون گوش می کردم کمتر می فهمیدم.یادم میاد بیشتر آدم های دوروبرم از آخوندا بدشون میومد ولی چندتا آخوند بودن که از اونا بد نمی گفتن.اگه اشتباه نکرده باشم و درست یادم مونده باشه اسماشون خاتمی , کروبی , نوری , محتشمی پور,غفاری,طالقانی,کافی وچنتای دیگه بودند ولی یکی هم بود که بیشتر از بقیه اسمش برده می شد و کلی روش حساب می کردن-اسم این یکی رو دیگه خوب یادم-اسمش هاشمی بود.هر وقت در موردش حرف میزدن یه حس خوبی در موردش داشتم. حس می کردم باید آدم خیلی قوی باشه که انقدر روش حساب می کنن.
خونه ی بعضی از اقوام که نقل و نبات پخش میشد و حرف از هاشمی زده میشد بعضیا بهش می گفتن:(( اکبر شاه)). من اون موقع ها نمی دونستم چرا بهش می گن اکبر شاه. آخه تو مدرسه بهمون یاد داده بودن که شاه آدم خیلی خیلی بدی بوده و کلی آدم رو کشته خیلی هارو زندانی کرده و اصلا" کافر بوده و مردم هم که خیلی مسلمونای خوبی بودن رو دوست نداشته و می کشته. واسه همین نمی دونستم چرا بهش می گن اکبر شاه ؟ یکم که بزرگتر شدم و مدرسم رو عوض کردن و نقاشیه کتابام عوض شدن و ترسناک تر, یک کتابی بهمون دادن که نه جنس کاغذ هاش خوب بود و همین که عکس هاش ترسناک تر بودن. تو اون عکس ها همه ی آدم هاش کلی ریش داشتن و اونایی هم که ریش نداشتن سبیل های بلندی داشتن. موهاشون که دیگه هیچی... از بس بلند بود همش تو صورتشون بود یا اینکه توی کلاه های بلند و بزرگشون قایم می کردن.انگار اون موقع ها سلمونی نبوده.
توی اون عکس ها فقط یک نفر بود که موهاش کوتاه بود و ریش نداشت و چاق هم بود.تمام حواسم به اون عکس بود که چرا ریش نداره؟ وقتی اسم اون عکس رو خوندم فهمیدم که اسمش اکبر شاه .چند ماهی منتظر بودم تا درسمون برسه به اکبر شاه تا بفهمم چرا به هاشمی می گن اکبر شاه.تا اینکه به اکبر شاه رسیدیم.با کلی زوق و شوق داشتم به حرف های معلم گوش می کردم که فهمیدم معلم مون هیچ اطلاعاتی از اکبر شاه نداره و داره جملات کتاب زشت و بد ترکیب تاریخ رو تکرار می کنه. کلی خورد تو حالم.البته موضوع جدیدی نبود. معلم ما کلا" از هیچی سر در نمی اورد.فقط بلد بود دیکته بگه.دوست داشت با اون هیکل گندش که مثل فیل بود به زور به ما دیکته بگه.بعضی وقت ها با خودم فکر می کردم که تو خونشون هم به زن و بچش دیکته می گه؟
بعد از کلی فکر کردن تنها شباهتی که تونستم بین اکبر شاه و هاشمی گیر بیارم نداشتن ریش بود و توپل بودنشون. آخه هر چی فکر کردم هیچ شباهت دیگه ای نداشتن.اکبر شاه که یه شاه بد اخلاق,زورگو و کافری بود ولی هاشمی یک مسلمون با مزه و خوش اخلاق بود.با این که آخوند بود ولی تو خونمون کسی ازش بد نمی گفت.خوشحال از این کشف و رمز گشاییم رفتم پیش بابام و بهش گفتم که فهمیدم چرا آقا {...} به هاشمی میگه اکبر شاه.بهش گفتم :واسه این که دوتاییشون ریش ندارن.بابام داشت طبق معمول اخبار تلویزیون رو نگاه می کرد که همون موقع ها هم شنیده بودم که حرفاش راست نیست و کلی دروغ تحویل مردم میدن. بابام یک نگاهی به من کرد که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.حاضر بودم محکم بزن تو گوشم ولی اون طوری نگاهم نکنه.وقتی نفسش رو بیرون داد. کنترل رو گذاشت زمین و بهم گفت:دیگه حق نداری بری خونه ی اقا{...} و دیگه هم در مورده مردم اینطوری حرف نزن حتی در مورد هاشمی.
بابام آدم روشنفکری نبود واسه همین توقع نداشتم که واسه این کشفم بهم جایزه بده ولی یادم موند که در مورده آخوند های خوب نباید این جوری حرف زد.از اون روز خیلی وقت که میگذره. تا الان معنی خیلی چیز هارو فهمیدم,ولی بازم هرچی بیشتر گوش می کنم کمتر میفهمم.اون موقع واسه این کمتر میفهمیدم چون معنی خیلی چیزارو نمی دونستم ولی الان معنی شون رو می دونم ولی نمی دونم چرا بقیه معنی اونا رو فراموش کردن. همه به همه تهمت میزنن , همه همدیگرو مسخره می کنن, همه به همه دروغ می گن. دلم تنگ شده برای اون موقع هایی که هیچی نمی دونستم.دوست دارم برگردم به اون دوران بچگی.ولی اگه بر گردم به اون دوران دیگه هیچ وقت دوست ندارم برم دونبال شباهت اکبر شاه و هاشمی بگردم چون می دونم که اینا همش دروغ, همش الکیه و آقا{...} از روی ناراحتی و تنفر داره این حرف هارو می زنه ولی من که مثل اون نیستم من می فهمم و قبولش دارم.

يادم باشد


يادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاک زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد زندگي را دوست دارم يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي‌زبانيکه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرميادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که ازسازَش عشق مي بارد به اسرارعشق پي بُرد و زنده شد يادم باشد معجزه قاصدکها راباور داشته باشم يادم باشد گره تنهايي و دلتنگيهر کس فقط به دست دل خودش باز مي‌شود يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلمرا پنهان نکنم تا تنها نمانم يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسان ميادم باشد از بچه ها ميتوان خيلي چيزها آموخت يادم باشد پاکي کودکيم را ازدست ندهم يادم باشد زمان بهترين استاد است يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم تا بعدا بامشت برفرقم نکوب ميادم باشد با كسي آنقدر صميمي نشوم شايد روزي دشمنم شود يادم باشد با کسي دشمني نكنم شايد روزي دوستم شود يادم باشد قلب کسي را نشکنم يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد يادم باشد پلهاي پشت سرم را ويران نكنم يادم باشد اميد کسي را از اونگيرم شايد تنها چيزيست که دارد يادم باشد که عشق کيمياي زندگيست يادم باشد که همه آدمها ارزشمندند و همه مي توانند مهربانو دلسوز باشند يادم باشد زنده‌ام و اشرف مخلوقات

یار خیابانی

یار خیابانی من با من و هم رای منی
در زیر باتوم و چماق یاور و همراه منی
گم شده رای من و تو تو انتخابات سیاه
دشمن خاشاک و خس‌اند بسیج و ناجا و سپاه
زنجیر و چاقو میکنه صورت رو زخمی و کبود
چشم داره عادت میکنه به گاز اشک‌آور و دود
رای من و تو نتونست زنجیرها رو پاره کنه
مشت گره کرده ما میهن رو آزاد میکنه
یار خیابانی من با من و هم‌رای منی
در زیر باتوم و چماق یاور و همراه منی
گم شده رای من و تو تو انتخابات سیاه
دشمن خاشاک و خس‌اند بسیج و ناجا و سپاه